دیشب عروسی بودیم جاتون خالی
اوبش به ما گفتن فقط تو باشگاهه و بزن و برقص نداریم مام ناراحت
میگفتم خونواده های ۲ طرف چادری و عبوس منم شاد نخورده مست و شنگول
هیچی رفتیم و بعد از یه مدت که با میوه ها سرگرم بودیم و خودمون میگفتیمو میخندیدیم
متوجه حرکات مشکوک تنی چند ار اقوام شدیم که با کمی زیرکی کندورو پیدا کردیمو
چتر گستردمونو باز کردیم حالا قضیه چی بود؟؟گوش بده
آب شنگولیا رو میاوردن میدادن به داییمون داییمون زیر کتش مخفی میکرد بعد پیک پیک به همه میداد
مام خوردیمو بعد دیدیم ملت رفتن وسط رقصو مام که قر تو کمرمون فراوون بود رفتیم ریختیم وسط و
ترکوندیم این قضیه ساقی بازی ادامه داشت اما دیگه غیر از همون ۱ پیک به ما چیزی نرسید تا آخر شب
که یه بطر کامل و با پسرخالم زدیم به بدن
منم خیر سرم رژیم بودم بدن و هیکل ورزشکاریمو بیخیال شدمو به می ناب چسبیدم
پسر خاله هه میگفت نگرفتتش اما نشستهخ بود هی میخندیدو خالی میبست منم که فقط سوتیاشو
میگرفتمو همه میخندیدن آخرشم که خواب چشمانمان را گرفت حساب کن با اون وضعیت البته منو
نگرفته بود ولی دیگه نخوردم چون مطمئن بودم روم به دیفال بالا میارم تازه رفتیم ساعت ۲ شب
خونه دیدیم آخه صابخونه جوابمون که نه ولی خیلی اجاررو بالا برده تا ۳.۵ اومدیم خونه
صبم خواب موندم دیر اومدم سر کار تازه رفتم بانک دیرترم شد
این بود قصه دیشب ما
|
+| نوشته شده توسط
حمید خان در شنبه هشتم تیر 1387
|