تبليغاتX
چرند و پرند
آخرین برگ سفرنامه باران اینست:

که زمین چرکین است

تو برخواهی گشت

من به این معجزه ایمان دارم

(شفیعی کدکنی)

یه مدت نیستم مشکلاتم زیاد شده به خصوص تو محل کارم بعدا سعی میکنم جبران کنم

پوزش منو بپذیرید و ناراحت نشید

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:41  توسط حمید خان  | 

راننده تاکسی:

خانم شما سومین زن حامله ای ههستین که امشب رسوندم فرودگاه

زن:

اما من که حامله نیستم

راننده:

ما هم هنوز به فرودگاه نرسیدیم

دیروز با مامانم بیرون بودم خیلی خسته بودم یه دفعه این اسث ام اس برام اومد از یه دوستی که هر ۱۰۰ سال یه بار از خودش خبری میده کلی حال کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:22  توسط حمید خان  | 

دیر زمانیست روی این شاخه بید(کی بید چی بید؟؟)

مرغی بنشسته(که پایش بسته نیتونه بره) کو به رنگ معماست

نیست هم آهنگ او صدایی رنگی(آره جون خودش خب)

چون من در این دیار تنها تنهاست(یکی تو راست میگی یکی پینوکیو)

...

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من(ایول کارت درسته)

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت(گل گفتی)

...

پرانتزارو خودم اضاف کردم حالشو ببریم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:7  توسط حمید خان  | 

دیشب عروسی بودیم جاتون خالی

اوبش به ما گفتن فقط تو باشگاهه و بزن و برقص نداریم مام ناراحت

میگفتم خونواده های ۲ طرف چادری و عبوس منم شاد نخورده مست و شنگول

هیچی رفتیم و بعد از یه مدت که با میوه ها سرگرم بودیم و خودمون میگفتیمو میخندیدیم

متوجه حرکات مشکوک تنی چند ار اقوام شدیم که با کمی زیرکی کندورو پیدا کردیمو

چتر گستردمونو باز کردیم حالا قضیه چی بود؟؟گوش بده

آب شنگولیا رو میاوردن میدادن به داییمون داییمون زیر کتش مخفی میکرد بعد پیک پیک به همه میداد

مام خوردیمو بعد دیدیم ملت رفتن وسط رقصو مام که قر تو کمرمون فراوون بود رفتیم ریختیم وسط و

ترکوندیم این قضیه ساقی بازی ادامه داشت اما دیگه غیر از همون ۱ پیک به ما چیزی نرسید تا آخر شب

که یه بطر کامل و با پسرخالم زدیم به بدن

منم خیر سرم رژیم بودم بدن و هیکل ورزشکاریمو بیخیال شدمو به می ناب چسبیدم

پسر خاله هه میگفت نگرفتتش اما نشستهخ بود هی میخندیدو خالی میبست منم که فقط سوتیاشو

میگرفتمو همه میخندیدن آخرشم که خواب چشمانمان را گرفت حساب کن با اون وضعیت البته منو

نگرفته بود ولی دیگه نخوردم چون مطمئن بودم روم به دیفال بالا میارم تازه رفتیم ساعت ۲ شب

خونه دیدیم آخه صابخونه جوابمون که نه ولی خیلی اجاررو بالا برده تا ۳.۵ اومدیم خونه

صبم خواب موندم دیر اومدم سر کار تازه رفتم بانک دیرترم شد

این بود قصه دیشب ما

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:4  توسط حمید خان  | 

دلیل اینکه این خانم با اینکه بچگیاش فلج بوده اما الان قهرمان شده اینه که:

اینا خوانواده فقری بودن و مثه ماها که تا دخملا ناز میکنن و میگن این غذلرو نمی خوان یکی دیگه حاضر میکنیم یا غذا از بیرون سفارش میدادیم اینجور نبوده

وقتی غذا حاضر میشده باباشون زنگ رو میزده و این خانم هم مجبور بوده همراه ۱۰-۱۲تا برادر خواهر دیگش بدوه وگرنه غذا گیرش نمیومده

همین نیاز باعث میشه پاش که خوب میشه هیچ قهرمانم میشه

حالا بدو

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 7:52  توسط حمید خان  | 

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود که

می داند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه او نشود

و شیری که می داند باید از آهو تندتر بدود تا گرسنه نماند

مهم نیستکه شیر باشی یا آهو مهم آن است که

با طلوع آفتاب شروع به دویدن کنی

(نلسون ماندلا)

احتمالا قهرمان ۲ بوده

راستی میدونستین قهرمان ۲ ۱۰۰ متر خانمای جهان بچگیش فلج بوده!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:8  توسط حمید خان  | 

طرز تهیه سالاد قزوینی:

کون پیاز + کون هویج + کون خیار + کون گوجه + بچه کاهو

...

خدا از جنس فرشته ها ساخته تورو

واسه من از آسمون هدیه فرستاده تورو

اگه تو بخوایب برات شبو به آتیش میکشم

عکس چشماتو رو دلم که بردیش میکشم

...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 8:18  توسط حمید خان  |